خرید بک لینک

درباره سایت

خسته ترینم....

امکانات وب

پنج لیتر خون بیشتر نیستم سلین...

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 21:19

مست استغنا، دلیل استمنا، استخوان میانی، کمرگاه بطالت، چشمهی خشک، باکرهی بیوه، درخت بیمیوه، همدل بیدل، درندهی دریده، خاطرهی خونین، خودخواه خواهنده، طنین طلوع، خیال باطل، آلودهی مطهر، قمار بیبرد، رمندهی رام، سیلی سرد، خشخش خلخال، طنطنهی تن، آبشخور شهوت، گوشت خام، اتاق دربسته، جنون جان، لذت جسور، تورق رگ، نازیبای بینقص، چاک عریان، مار برانگیزان، وسعت تنگ، حسن گذر، بهت نظر، حظ بصر، چیرگی خستگی، نشئهی پررعشه، فریاد ارضا، خواب آب، نیلوفر مرداب، خستهی رویا، موج دریا، ساحل لطف، ناخنخراش نمکپاش، خارش خواهش، پیشانینوشت نامقدر، قلبشناس بیقلب، مهمیز تبریز، یادگار ناماندگار، گریز ناگزیر، تعلق معلق، روزی بیگمان، ستارهی سهیل، خالکوبی شقیقه، بیریای چشمبهراه، سبکبالی اعتراف، ابهام اعراف، یکهی همجنس؛ ای بر پشت پلک، حک...

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 21:19

همیشهی خدا نیشش تا گوشش باز است و همیشه که نیشش را به این شکل تا گوشش باز میکند و دندانهای زرد و نامرتب خود را به نمایش میگذارد، یادم میآید که چقدر از این آدمهایی که همیشه نیششان تا گوششان باز است بدم میآید. آخر چرا یک آدم باید همیشه بخندد و نیشش تا بناگوشش باز باشد؟ جز اینکه کسخل است؟ و حتی نمیداند که کسخل است؟ در این مورد که مطمئنم کسش خل است. امروز وقتی که نیشش را مثل همیشه تا گوشش باز کرد، گفتم تو ماشروم میزنی که همیشه به شکل شنگولی و نیشت تا گوشت باز است؟ نیشش را تا گوشش باز کرد و گفت نه، ماشروم مال بچهمچههایی مثل توئه. بعد ناگهانی و جوری که اصلاً نفهمیدم کی، چطوری، دستش را به جیبش برد و آن قرصهای قرمز را بیرون آورد، دستش را باز کرد و با اشاره به آنها گفت ترامادول نمیخوای؟ گاهی به این یکرنگی دلزنک خالهزنکوار بیپردهی زندگیاش فکر میکنم. همیشه که بیکار میشود، که خیلی وقتها بیکار است، اینستاگرام را باز میکند و غرق میشود در گرداب غذاهای چرک خالی از طعم و ویدیوهای طنز خالی از ذوق. به این هم فکر میکنم که به احتمال زیاد چنین آدمی فقط با لذت جسمی، با لذت جسمانه، با لذت جسمانی، کار دارد و لذت روحی برایش غریبه است و مفهومی ندارد. از جملهی آدمهایی است که حس خنثایی به آنان دارم؛ نه از آنان بدم میآید و نه خوشم. همانهایی که نام همسر خود را در گوشی عشقم/ عزیزم/ جانم/ زندگیام ذخیره میکنند و هرازگاهی با زنانی گران و زنایی ارزان به آنان خیانت. قیافهاش در آن صبح هم یادم نمیرود که قافیه را باخته بود و رنگش پریده و ریده بود تووی شلوارش و رعشه داشت از ترس و بیقرار بود از لو رفتن یا خطر لو رفتن و بیش از آنکه در بند فهمیدن زنش باشد در فکر باخبر شدن پدر بود. ح

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 17:14

حالت اومد سر جاش؟ اگه چیزی بگم عصبانی نمیشی دیگه؟ گشنهت بود؟ ملوس مثل عروسک. تمیز مثل لحاف تازه شسته. آدم وقتی کنارش است، انگار در عیدهای کودکیاش است. پاک، معصوم، خوشخوشان، بیخبر از جهان. برای خود در گوشهای بازی میکند و میخندد و قهر میکند و آن پشتمشتها هم مشتی شکلات پیدا میکند و فکر میکند که پادشاه عالم است. ها، همین. چهارساله، نهایتاً شش. نه سرش به سنگ خورده و نه با ناخنش سفتترین خاک را کنده و به آب نرسیده که نرسیده. به خود مشغول و از جهان غافل. مطمئن به دستی که در درستترین وقت سر خواهد رسید و گمشده را معجزهوار در آغوشش خواهد گذاشت. اما من هر قدر هم که بچه باشم، میدونم که به گشنگی ربط ندارد. به عصبانیت ربط ندارد. به نبودن حالم سر جایش ربط ندارد. به ملوس و تمیز بودن او ربط ندارد. به این ربط دارد که من نمیدانم و بلد نیستم که کی سفت کنم و کی شل. به این هم ربط دارد که من نمیدانم و بلد نیستم که کی اعتراف کنم و کی لب ببندم. به این هم ربط دارد که من آدم غلطاندازی هستم. وقتی شوخی میکنم میگویند بیش از اندازه جلفی و وقتی موج مرگآور ملال تحملناپذیر هستی مرا به کرانههای غربتزای خویش میافکند، فکر میکنند که دارم ادا درمیآورم. پس به این هم ربط دارد که بازیگر خوبی نیستم. دوست داشتن چی؟ دوست داشتن به چی ربط داره؟ به دیدن و ندیدن ربط داره؟ به ندیدن که حتماً ربط داره. من چون خیلی چیزها را نمیبینم هنوز دوستشان دارم. خدا و غیب و ملکوت مثلاً. فکر میکنم علی در این مورد باهات مخالفه. میدونم. مخالف باشه. عیبی نداره. میان مشتی ربط و بیربط حالم اومد سر جاش. عصبانی نیستم دیگه. گشنه هم. اما تو همچنان ملوس مثل عروسک، تمیز مثل لحاف تازه شسته. و هنوز بوی مرغ سوخاری و روغن

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 17:14

آدمها یا حمالاند یا دزد...

برچسب: نویسنده: امیر نجفی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 17:14

صفحه بندی